زلزله هر شب قلبمان را می تکاند.برای یک لحظه از درون خالی می شویم و تنمان مثل زمین می لرزد.
از ترس مردن نیست.ازترس چگونه مردن است.من از زیر آوار ماندن می ترسم.من می ترسم که ...
من می ترسم ار دست بدهم.می ترسم که این دوتا جوجه را ...
کاش چند روزی ،شب نيايد.
حالا از شب می ترسم.از تاريکی.از تنهایی.
از صدای شکستن و ریخته شدن...
از خیلی چیزها که حتی از به زبان آوردنش وحشت وجودم را فرا می گیرد.
راستش چند روزیست که اصلا شجاع نیستم.
من می ترسم...
دارم سُر می خورم وسط یه اشتباه خوب...
در حالی که می دونم بعدش باید تلاش کنم تا بتونم نجات پیدا کنم از یه وضعیت بد!
مثل وقتی که یه پشه ی بدجنس نیشت می زنه.و بعد یه خارش شیرین روی جای نیش ناگزیرت می کنه که انقدر بخارونی و بخارونی تا یه زخم بزرگ درست کنی.دستای خودت اون زخم رو ساخته که حالا شدیدن می سوزه...
توی بازار تنها با کالسکه،مغازه ها را یکی یکی میگردم و می چرخم دنبال پیراهن مردانه با رنگی که می خواهم... همه جا شیک و مرتب است و رنگارنگ.
هنگ تن.
مستر پیچ.
جیوردانو.
...
...
برای من این ها مهم نیست.من یک پیراهن مردانه می خواهم که اين رنگی باشد.همین رنگی..
راه می روم و هزار چیز را مرور می کنم.چه خوب که کسی نمی شنود.
"به نظر تو این پیراهن خوبه!
یادت باشه بعد از بازار باید کیک بخرم.نان باگت.سس تند...
وقتی رسیدم میز شام و ...
راستی کاغذ کادو..."
و البته جواب هم می شنوم:
" نه خنگول این چه رنگیه؟! جواد!!!
شکمو!
حالا شام چی داری؟!"
هر چند وقت یک بار صدای بچه یا عابری که لپش را می کشد مرا به خود می آورد.
من تنها هستم.نباید بخندم.
اما باز دلم یا شاید ذهنم می رود و می رود می رود....
من:
"زنگ بزنم بچه ها بیان؟"
تو:
"نه دیوونه .تولد که نیست.سالگرد ازدواجتونه.فقط خودتون.فقط و فقط."
من:
"تو هم نمیای؟"
تو:
(لبخند موزیانه)
من:
"ایشالا امشب خواب خورشت بادمجون بیبینی که روی میزه.اما دستت بهش نمی رسه!!!!"
...
چه خوب که کسی نمی شنود.
چه خوب .
"۲۸ مهر"
دارم فکر میکنم که اگه ۱۲ سال برگردم به عقب بازم میگم "بله" !
من شدیدن خستـــــــــــــــــــــــــــــــه ام!
خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
اصلا نمي خوام به اين فکر کنم که تو اين چند روز جمعاً چند ساعت خوابيدم.
از اينکه برم بخوابم هم وحشت دارم.
چون به هيچ وجه خواب عميقي در کار نيست.و اين بدتر از بي خوابيه!
من زمان و توان کم ميارم!!!!
کم ميارم.
خسته ام.
عطر ها را همیشه از یک مغازه ی خاص می خرم.
فروشنده را دوست دارم.
خوب حوصله می کند.
من در عطر فروشی تبدیل می شوم به یک مشتری بدجنس،که دوست دارد همه ی مغازه را زیرو رو کند و همه ی عطر هارا تست کند و بو بکشد.
مخصوصا عطر هایی را که اجازه ندارد بخرد!!!
و من دقیقا همان ها را بیشتروبیشتر دوست دارم!!!
من همیشه درگیر عطر ها می شوم و با آنها بالا و پایین می روم و ....
حمام را هم برای همین عطر های لعنتی دوست دارم...
صابون های مورد علاقه ام...
شامپو های...
...
...
خب!
کادوی تولد همون چیزی شد که "نمی خواستم" باشه.
"عطر"
از این که به مناسبت روز تولد، عطر به کسی هدیه بدم متنفرم.اما چاره ای نبود.
...
یکی از سخت ترین کارهای دنیا ،خريدن کادوي تولد واسه يه پسر ۱۵/۱۶ سالست که بيش از حد بي نيازه... اما دوست داشتني!!!!
لباس هاش مستقيما از کانادا خريداري ميشه.
عطر ها از فرانسه.
ساعت ها از انگليس.
...
...
و امشب براي دهمين ساله که من بايد با اين مشکل دست و پنجه نرم کنم!!!!
لمس تیزی یه دندون تازه ی تازه روی لثه ی لطیف این فسقلی همه ی خستگی روز رو از تنم بیرون کرد.
دندون سفیدو کوچولوت مبارک عسل بانو!
" ۱۸/ ۷ / ۱۳۸۸"
۱۱ شب...
از تکرار و تفسير متنفرم.
اما اين نگاه لعنتی ِ تو.....
طی یک اقدام انسان دوستانه و در راستای احقاقه حقوق ِ حقه ي زنان از امروز تا وقتی عشقم بکشد فقط و فقط کارهایی را انجام خواهم داد که حال بدهد!!!!
البته بعد از تعویض پوشک نی نی خانم و آماده کردن ماست و خيار و لوبیا پلو ی ناهار و گرد گیری از کتاب های نصف خوانده شده ی کتاب خانه و ... ... ....
شبِ کویر را دوست دارم.ستاره ها آنقدر به زمین نزدیکند که می توانی دانه دانه آنها را بچینی.
از آلودگی نور هم خبری نیست.
برای چند ثانیه چراغ های ماشین را خاموش می کنم و ...
نور ماه چقدر دلنشین است.
سرعت بالا را هميشه دوست داشتم و دارم.
مگر مي شود شبِ کويرباشد و و سکوت باشد و آهنگ مورد علاقه ات گوش و ذهن و تنت را نوازش کند و بتواني آرام بگيري و ....
۱۷۰/۱۸۰........................... بيشتر.... بيشتر......
من شبِ کوير را دوست دارم...
با خودم مرور می کنم . لبخند می زنم.
